X
تبلیغات
تمناي وصال - يادي از نعمت ا... آغاسي

 

هوشنگ كامكار در اثري كه الهام گرفته از يكي از معروفترين آثار مرحوم آغاسي،ترانه "لب كارون"، علاوه بر اداي دين و احترام به اين هنرمند مردمي، مروري گذرا بر زندگي او مي‌كند .البته دوربين توانمند و خيال‌انگيز اميد هاشملو در تدوين صحنه‌ها، هارموني جذابي را بين تصوير و موسيقي ايجاد كرده است.

اثر با ضربه‌اي قوي بر عود كه نماد موسيقي جنوب و كوچه بازار است، شروع مي‌شود و شنونده را براي شنيدن حكايتي دور و دراز آماده مي‌كند، حكايت غم‌ها و شادي‌ها، شكست‌ها و پيروزهاي هنرمندي كه از پايين‌ترين سطوح جامعه به شهرتي مثال‌زدني دست مي‌يابد. هنرمندي كه در غم‌ها و شادي‌هاي مردم خويش شريكست و لحظه‌اي آنان‌را وا نمي‌گذارد. ... و حتي بقول شاملو:

"در بدترین دقایق این شام مرگزای،

 چندین هزار چشمه خورشید در دلم، 

 میجوشد از یقین

احساس می‌کنم
در هر کنار و گوشه این شوره‌زارِ یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان می‌روید از زمین."

موسيقي در همنوايي با تصوير، قصه آغاسي را براي كودكان امروز حكايت مي‌كند،كه در دوراني نه چندان دور،هنرمندي از عمق اين مردم آثاري را نه براي پزهاي روشنفكري در كافه‌هاي آنچناني، كه براي تسكين درد مردم كوچه و بازار نجوا مي‌كرد.در غم‌ها و شادي‌هايشان شريك بود و با دل خونين " دل از نا مهربوني‌ها غمينه..." لب خندان را به آنان هديه مي‌‌كرد. دستمال او نمادي از شادي و گرد هم بودن بوده و نيز با وجود پايي عليل هيچ‌گاه از پاي ننشست. در اوج شهرت و شادي و با همان پاي عليلش،وقتي  فاجعه سيل خوزستان بميان مي‌آيد آستين همت را بالا زده و با هنر، شهرت و نفوذش به كمك مردم ديارش مي‌شتابد

و اما... دردناكترين بخش موسيقي كه فضايي مبهم و درد‌آلود بخود مي‌گيرد، همانگونه كه در فيلم نشان داده شده ، آنجاست كه جامعه بروي هنرمندي كه برايشان  لبخند و شادي و طراوت و سفيدي مي‌آفريند، رنگ سياه مي‌پاشد[1]؛ او را فراموش مي‌كند و از شنيدن صدايش طفره مي‌رود،او،اما با همه دلگيري و شكايتي كه دارد همچنان به مردم، هنرش، شادي و زندگي اميد دارد... و موسيقي با كادانسي از ملودي لب كارون به انتها مي‌رسد.

با مدد از ذهن جامعه‌شناختي‌ام بايد اذعان كنم كه،انتخاب "لب كارون" از ميان ساير  ترانه‌هاي حتي معروفتر مرحوم آغاسي از سوي هوشنگ كامكار، گزينة بايسته‌ايست، اين ترانه را بايد از جمله اولين ترانه‌هاي توريستي و يا حتي جذب توريست بحساب آورد، و بايد مذعن بود كه اين ترانه در عصري كه ايران از نظر وسايل ارتباط جمعي  و حتي حمل و نقل در وضعيتي نامناسب قرار داشت، هجوم مردم از اقصي نقاط كشور را براي ديدن لب كاروني كه نماد زيبايي و شادي و تفريح بود، سبب شد.

اما، "از هرچه مي‌رود سخن دوست خوشترست"، از سال‌هاي قبل در دلم بود كه در مورد آغاسي مطلبي بنويسم، حال يا در ستايش او و آثارش و يا تعريضي بر موسيقي اصيل ايران وموسيقيدانانش كه تنها موسيقي خود را بايسته و شايسته شنيدن مي‌دانند!؟ اما اين فرصت ميسر نشد تا زماني كه  با اثر هنري استاد هوشنگ كامكار عزمم بر اين چكامه جزم گرديد.

حقيقتا من به شخصه ورود خود به عرصه خوانندگي را مديون صداي آغاسي مي‌دانم . پنج يا شش سالم بود كه "آمنه" او را از راديو شنيدم، بلافاصله آنرا از بر و در كوچه برزن روستايم  آنرا نجوا كردم. در اولين كنسرتم! در  زادگاهم روستاي امره در مدرسه، وقتي ناظم در صف صبحگاهي نام مرا صدا كرد، بحساب شيطنت گمانم بر تنبيه بود، اما او به نيمكتي اشاره كرده و گفت " عبدالحسين اونجا وايسا و بخون" و من كه محو جمعيت شده بودم ،با انداختن سر بپايين با" آمنه آغاسي" شوري در ميان محصلين و معلمان برانگيختم و اولين كنسرتم را با خير و خوشي! بپايان رساندم.

در آن دوران كه راديو ترانه‌هاي مختلفي را پخش مي‌كرد، هميشه ترانه‌هاي آغاسي، سوسن؛ يساري،عباس قادري را ... زمزمه مي‌كردم  چرا كه ملودي‌هاي رواني داشت و اشعار‌ آنان هم به سن و سالم مي‌خورد. در دوراني كه تحصيلات موسيقي هنري چه ايراني و غربي را شروع كردم، هر از گاهي با احساسي گناه‌آلود در خلوتم به خواندن آثار اين هنرمندان هميشه جاويد در ذهن تاريخ هنري ايران مبادرت مي‌ورزيدم، احساسي اين پرسش را در ذهنم به خلجان  وامي‌داشت كه چه تفاوت ماهوي مابين اين موسيقي و موسيقي من و امثال من كه باصطلاح در ژانر هنري مشغوليم، وجود دارد؟ آيا موسيقي هنري كه احترامش بر همه واجبست، بايد ره را براين ملودي‌هاي ساده و بي‌ريا ببندد. ودر اينجا بايد يادي از عزيز سفر كرده فريد سلمانيان بكنم كه در بحث‌هايش مرا به چالش كشيد كه موسيقي و موسيقيدانان اصيل ايراني نبايد ابزار سركوب ديگر ژانرهاي موسيقي گردند.

در سال 2000 كه من به‌عنوان دانشجوي فوق‌ليسانس در گلداسميت لندن پذيرفته شدم اتفاق جالبي افتاد. در يكي از كلاس‌هاي درسم با پرفسور جان بيلي( استاد راهنمايم)، ايشان تقاضاي عجيبي از من كرد!؟ گفت:«عبدالحسين تو ترانه "آمنه" رو بلدي؟» با اكراه گفتم: «اي...خوب كه چي جان؟» گفت: «من عاشق اين ترانه‌ام! در سال‌هايي كه براي تحقيق موسيقي افغاني در افغانستان بودم ( دهه هفتاد ميلادي) اين ترانه ورد زبان خوانندگان و موسيقي‌دانان آنجا بود، لطفا برام بخونش» من با من و من شروع كردم و همه ترانه را برايش خواندم، او تعجب كرد و گفت:« شما اين ترانه رو از حفظي؟ لطفا يك بار ديگه بخون چون مي‌خوام ضبطش كنم». و سرانجام جان بيلي در آنجا و نیز در کلاسهای آتیش با من مباحثي گرانسنگ را در مورد موسيقي مردمي برايم گشود و ذهن مرا به افق‌هاي تازه‌اي در موسيقي باز كرد...و بعد اين پرسش‌ها بود كه من ديگر نه با ترديد كه با دليري خاصي ملودي‌هاي زيباي آغاسي و ... را زمزمه كرده و حتي در بسياري از آثارم از آنها الهام گرفته‌ام.

آغاسي نماد موسيقي مردمي ما بود، موسيقي كه بعد از انقلاب با كج‌سليقگي مديران فرهنگي از يكسو و نيز تخطئه و سنگ اندازي‌هاي بي‌مورد موسيقي‌دانان به‌كنجي خزيد و ديگر برنخاست، و اين خود موجبات قهر اكثريت مردم كوچه و بازار را از موسيقي فراهم كرد و از سويي آنان‌را بسوي موسيقي بعضا بي‌محتواي آنسوي آبها كشاند. شوربختانه اين جفا نه بر او كه بر بسياري هنرمندان بزرگ عرصه آواز ايراني كه صدايي در قامت آنها از نظر تكنيك،ملاحت، استحكام در خواندن رديف پيدا نشده است و قطعا نخواهد شد ( اساتيدي نظير استاد ايرج و استاد گلپايگاني- در فرصتي مقتضي باين امر نيز ميپردازم-) نيز رفته است.

در موسيقي آغاسي، هم اشعار و هم ملودي از بافتي منطقي برخوردارند، شادي توام با غمي نوستالژيك كه عشق‌هاي پاك كوچه و خيابان مردم  عادي را بتمامي بيان مي‌دارد.

 رفاقت‌ها، نامردي‌ها، گذشت و انسانيت و ساير نمادهاي هميشه جاودان مردم فهيم اين طبقه.

اين هنرمند گرچه جفا ديد و ملامت كشيد اما با رنجش و رنجيدن كافر بود، براي همين هيچ‌گاه از خاطره تاريخي و هنري ايران و مردمش حذف نخواهد شد.

 زندگی عرصه یکتای هنرمندی ماست،

 هر کسی نغمه خود خوانَد و از صحنه رَوَد،

 صحنه پیوسته به جاست،

ايخوش آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.

ايول ا... آقا نعمت

بهمن ماه 1390



[1]. احتمالا،حكايت شلاق‌زدن او در جنب سينماي آزادي در دهه 60بود، كه با وساطت جوانمردي بنام آقاي علي صيرفيان از اين عمل غيراخلاقي جلوگيري مي‌شود، اين دوست عزيز و صميمي من نقل مي‌كرد كه او با مرحوم آغاسي ساليان دوست بوده و در روز كذا ايشان در حجره‌اش در بازار بود كه مطلع مي‌شود آغاسي را براي شلاق زدن در جلوي سينماي آزادي مي‌برند. او مي‌گويد: "من خود را بشتاب به محل رساندم، جمعيتي در آنجا گردهم آمده بودند، ابتدا رو به‌آ نها كرده گفتم " آقايان شلاق‌زدن آغاسي تماشا ندارد بلكه  موجب شرمساريست و آنها با شنيدن سخنان من شرمنده و پراكنده شدند. سپس به سوي مامورين اجراي حكم رفته از قضا مسئول آنها مرا شناخت و گفت حاجي آقا شما و اينجا!؟ پرسيدم: جرمش چيه؟ گفت: شرب خمر، گفتم اون موقع‌ها كه اين كارا جايزه داشت، آغاسي نمازش ترك نمي‌شد، حالا شرب خمر مي‌كنه!؟ اقدام به در آوردن لباسم كردم، مسئول گفت چه مي‌كني؟ گفتم اگر جرمش اين‌ است منو جاي ايشون شلاق بزنيد!؟ و ... او نهايتا از اجراي حكم سر باز زد..."

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 17:3  توسط سید عبدالحسین مختاباد  |